تبليغاتX
غایت....
غایت....
چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388
طناب را پاره کن ! ...  
داستان درباره یک کوهنورد است که میخواست از بلندترین کوهها بالا رود.اوپس از سالها آماده سازی  ، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندیهای کوه را در بر گرفت و مرد هیچ چیز نمیدید ،همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت و آب روی ماه وستاره ها را پوشانده بود. همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد و در حالیکه به سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد.

احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله ی قوه ی جاذبه او را در خود میگرفت و در آن لحظات ترس عظیم همه ی رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد. اکنون فکر میکرد مرگ چقدر به او نزدیک است . ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شده است. بدنش میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود. در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد :

((خدایا کمکم کن)) ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده میشد جواب داد :((از من چه میخواهی؟)) خدایا نجاتم بده ((واقعا باور داری که من میتوانم تو را نجات دهم؟)) البته که باور دارم (( پس طناب دور کمرت را پاره کن ! )) یک لحظه سکوت......

و مرد تصمیم گرفت که با تمام نیرو به طناب بچسبد .

روز بعد گروه نجات اعلام میکند که جسد یک کوهنورد یخ زده را پیدا کرده اند . بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.......

                                      او فقط یک متر از زمین فاصله داشت!

 

 

 واقعا چه اتفاقی پیش میاد که در اوج اعتمادی که به خدا و کسایی که صلاح و مصلحتمون رو بهتر از خودمون میدونند به حرفها و صحبتهاشون گوش نمیکنیم........

به نظرم که با خودمون و آیندمون لج میکنیم. داستان زندگی من یکی که پر شده از این بی اعتمادیها و لجبازیها ....

مثل لجبازی اخیرم که داد تمام خانواده رو در آورد.......

زمستون پارسال بود . هرکس منو میدید از بابا و مامانم گرفته تا دوست آشنا که نازنین خانم موقع راه رفتن به جای اینکه به آسمون زل بزنی و ابرها رو نگاه کنی جلوی پاتو نگاه کن. منم که لجباز........

چشمتون روز بد نبینه.......... رسیدم جلوی پله های اتوبوس دانشگاه که پیاده بشم بازم رفتم تو حس و حال ابرها و حرکتشونو وضعیت جوی امروز و...... که همزمان با این سر به هوایی پاهامو هم تکون دادم تا روی پله اولی بذارم و مراتب پیاده شدنو به جا بیارم ....... اما پاهام به پله اولی که نرسید هیچ به دومی هم نرسید ....... و افتادم روی زمین....... آخ چه دردی داشت.......

از اونجا که با دوستان در حال رفتن به کلاس وزین و بسیار جالب جامعه شناسی بودم بی هیچ معطلی و ناز کردن و آخ و اوخ گفتن لنگان لنگان راه افتادم و بر سر کلاس حاضر شدم.......

با هزار مصیبت خودمو به خونه رسوندم ........ از بدو ورودم به خونه دعواهای دایی و زندایی شروع شد که چقدر مامان و بابات باید سر به هوایی تو رو تحمل کنند

دایی جان معاینات خودشو شروع کرد...... اون مچ پامو بالا و پایین میکرد و منم با اجازتون جیغ میکشیدمو اشک میرختم.......

رباط پات کش اومده و منم تو اینجور مواقع پای مریض رو گچ میگیرم...... همین که دایی جان اینو گفت انگار یه لیوان که هیچی یه تشت آب سرد خالی کردند رو سرم !

آخه من با یه پای گچ گرفته و یه کیف پر از کتاب و صد البته عصا چه جوری از این پله های اتوبوس و دانشگاه بالا و پایین کنم؟؟!!

این شد که متوسل شدم به زندایی جان....... که دستم به دامنت لااقل تو منو درک کن و یه لطفی بکن و این دایی جان سرسخت رو راضی کن تا از گچ گرفتن پام منصرف بشه.......

خلاصه سرتونو درد نیارم بالاخره دایی جان با کلی نق زدن که بعدا واست مشکل ساز میشه و من جواب مامان و بابات رو چی بدم راضی شد.

منم خوشحال خوشحال اومدم بلند شم از سرجام که دایی جان داد کشید که بشین کجا داری فرار میکنی؟؟

حالا که از گچ فرار کردی باید پاهاتو بانداژ کنم...... دیگه ایندفعه ترسیدم دم بربیارم و به بانداژ راضی شدم

این شد که حدودی یک ماهی با بانداژ در محیط دانشگاه رفت و آمد کردم تا اینکه بالاخره یه روز دایی جان امر فرمودند که میتونی بانداژ و باز کنی اما باید قول شرف بدی که سر به زمین باشی..... منم یه چشم خشکل بهش گفتم.....

اما...... اما این قول دادن و سر به زیر بودن من یه هفته هم طول نکشید و شدم همون آدم قبلی البته با کمی تغییرات که کمتر زمین خوردم و سر به هواییم محدود شد به ۳ بار پیچ خوردن پام و ۲ بار افتادنم از پله های پردیس و ۴ بار خوردن به زمین توی پله های خوابگاه بچه ها......

خدا این نمونه لجبازی ها و بی اعتمادی رو نصیبتون نکنه....

الهی آمین

یکشنبه بیست و یکم تیر 1388
آزاده ایم یا نه.....؟ ...  
سلام

چند روز پیش یک کتاب مطالعه میکردم و به نتایجی رسیدم :

امام علی (ع) درمورد نوع عبادت انسانها فرموده اند: گروهی خدا را با این هدف عبادت میکنند که به منافع و لذات اخروی دست یابند و این عبادت بازرگانان است

گروهی خدا را از ترس عبادت میکنند و این عبادت بردگان است

گروهی دیگر اورا به جهت سپاس از نعمتهایش عبادت میکنند و این عبادت آزادگان است

با خودم گفتم من نوعی الان میدونم که هدفم را باید در زندگی عبادت و بندگی خدا قرار بدم و برای رسیدن به اون تلاش کنم اما چه جور تلاشی کنم ؟ به خاطر چی خدا را عبادت کنم تا جز بهترین این سه گروه یعنی آزادگان قرار بگیرم؟

در جایی دیگر به سخنی از امام علی (ع) برخوردم که فرموده بودند : خداوندا ! من از بیم عقوبتت یا به انگیزه ی طمع در پاداشت تو را بندگی نمیکنم بلکه تو را شایسته ی عبادت دانستم پس عبادتت میکنم

یعنی ایشان خدا را نه به خاطر آتش جهنمش و نه به خاطر خواسته های دنیوی بلکه به خاطر عظمت و بزرگی خدا عبادت میکردند

یعنی به بزرگی خدا در دادن نعمتهای گوناگون فکر میکردند و او را لایق پرستیدن میدانستند

اما اینجا یه سوال مهم مطرح میشه که ماهایی که میخواییم عبادتمون از نوع عبادت آزادگان باشه و باید خدا را به خاطر بزرگیش عبادت کنیم اصلا به بزرگی خدا توجهی داریم یا نه ؟ چقدر توی عبادتهامون اونو ملاک قرار میدیم؟

جواب این سوالو باید توی عکس العملامون پیدا کنیم

همانطور که خدا به عزیر پیامبر فرموده اند : ای عزیر چون مرتکب گناه میشوی به کوچکی گناه منگر بلکه ببین چه کسی را معصیت میکنی و چون روزی به تو میرسد به کوچکی آن منگر و ببین چه کسی دهنده ی آن است و......

یعنی در رفتارامون دقت کنیم و ببینیم هنگامی که دچار خطا و اشتباهی میشویم یا به بیان ساده تر گناه میکنیم رفتاری که بعد ازاون از خودمون نشون میدیم چیه ؟ چه افکاری به ذهنمون میرسه ؟ آیا از کرده خودمون پشیمون میشیم ؟.....

اگر جوابهای این سوالات مطابق با معیارهایی که خدا واسمون تعیین کرده باشه باید مطمئن باشیم که خدا را اون طوری که باید و شایسته ی آن است عبادت میکنیم

 

جمعه بیست و نهم خرداد 1388
بی عنوان...... ...  
مقدمه :

      چند تا سواله که مدتیه ذهنمو به خودش مشغول کرده که البته بی جواب هم هستند

۱) چرا باید اینجوری باشه که من به عنوان یه دختر که ادعای مسلمان بودنم میشه و میخوام پوشش کامل داشته باشم احترامی را که باید ببینم نمی بینم ........

احترامی که باید ببینم نمی بینم صرفا به خاطر اینکه چادر پوشیدم .........

۲) چرا آقایون نمی فهمند که این چادری که پوشیدم یه نوع ورود ممنوع حساب میشه!

یه نوع ورود ممنوع حساب میشه واسه تمام نگاهها و .... ؟

اما باز هم........ !

۳) چرا وقتی سوار خط واحد میشم تمام خانوم های  اون جا که وضع درستی از لحظ حجاب ندارن به دیده ی تحقیر به من نگاه میکنن ......!

۴) چرا وقتی با یه چادر در یه مجلس شرکت میکنم به عنوان یه دختر عقب افتاده  از لحظ فکری (البته دور از جونم ) حساب  میشم که حرفهاش هیچ بردی نداره ؟

۵) چرا وقتی با یکی از همکلاسی هام که بگی نگی بد حجابه به یه مکانی (......) میریم که باید به یه مرد سلام کنیم اون مرد نه ببخشید نامرد جواب سلام اونو میده اما جواب سلام منو نمیده .......!

یعنی میگه بروهر وقت پوششت رو تغییر دادی و چادرتو برداشتی و البته مثل این خشکل کردی برگرد تا جواب سلامتو بدم.....

۶) چرا جامعمون اینطوری شده...؟

چرا اینطوری شده که آرایش یه دختر دوم راهنمایی با لباس مدرسه از آرایش یه عروس بیشتره؟

۷) چرا وقتی طرح امنیت اخلاقی اجرا میشه اعتراض های زیادی بهش میشه ؟

۸) چرا حراست دانشگاه جلوی ورود دخترهای بد حجابو به دانشگاه جمهوری اسلامی( دقت کن گفتم دانشگاه کشور اسلامی) نمیگیره ؟

۹) چراوقتی دوستای مدرسه ایم منو میبینن بهم میگن که چرا با چادر و بدون آرایش میری دانشگاه؟

و من هیچ جوابی ندارم که بهشون بدم

ندارم.........

درواقع این روزها ذهنم شده پر از سوالات جور واجور که حسابی بدون جواب هستند

اگه تونستید جوابی واسه سوالام پیدا کنید ممنون میشم

سه شنبه پنجم خرداد 1388
رسم دنیا........ ...  
    کسی را که دوست داری تو را دوست ندارد

                کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم آیین هرگز به هم نمی رسید و

این یک رنج است

زندگی یعنی این.........

 

                                            "دکتر علی شریعتی"

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388
سکوتی گنگ ...  
سکوتی گنگ !

    دوست خواهی داشت

        حادثه ای را که دیگر زمانی نخواهی داشت

              عشقی تو را مسخ می کند

                     و نخواهی فهمید

                            که سکوتی گنگ آغاز ماجراست

                                                 

                                                                    نویسنده : ناشناس

شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388
اشتقاق ...  
وقتی جهان از ریشه ی جهنم

                               و آدم از عدم

                                      و سعی از ریشه های یاس می آید

     وقتی یک تفاوت ساده

                                  در حرف

                                              کفتار را

                                                          به کفتر

                                                                    تبدیل میکند

                     باید به بی تفاوتی واژه ها

                                   و واژه های بی طرفی

                     مثل نان

                                  دل بست

    نان را

                  از هر طرف بخوانی

                                           نان است!

 

                                                                      "قیصر امین پور"